فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ساعت 0 قبل از ظهر توسط فراری |
جونم واستون بگه با مرد جوان داشتیم تو پیاده رو راه میرفتیم و از قرض و قوله و بدبختیامون میگفتیم که یهو محمد و دیدیم.(محمد دوست صمیمی خان داداشمه و ما هم باهاش رفاقت خوبی داریم.به قولی صمیمی هستیم.حدودای 28 سالشه)

قبل شروع داستان یه خورده مقدمه چینی کنم.داداشم قضایای جالبی داره با محمد و اکثرا واسه ما تعریف میکنه.یکی از اونها قضیه ترس محمد از آمپوله.

من میگم ترس شما یه چیزی میشنویدا!!!باید ببینید واقعا.من نمیدونستم تا این حد شدیده.بنده خدا دندونای عقلشو خواسته بود بکشه.یکیشو کشیده بود دکتر گفته بود که برو هفته بعد بیا اینم نرفته بود بعد 1 ماه که رفته بود دکتر گفته بود که دندونت عفونت کرده باید پنیسیلین بزنی.

بگذریم بعد از خوش و بش یهو گفت : آها چه خوب شد پیداتون کردم.بیاین من میخوام آمپول بزنم.منم میدونستم قضیه چیه گفتم بریم.تو راه تعریف کرد واسمون که آره من از امپول میترسم و اینا.این بنده خدا بنا به گفته خودش تو کودکی یه دکتره خیلی بد آمپول زده واسش و باعث شده که ترس عجیبی از آمپول پیدا کنه.

تو راه به یکی از آشناهاش زنگ زد که اونم بیاد طرف گفت کار دارم نمیتونم.یکی از دوستا رو دید بهش گفت اونم با ما همراه شد.تو راه دیگه داشتیم میترکیدیم از خنده.از خاطرات آمپول زدنش میگفت برامون.

خلاصه 4 نفری رفتیم تو مطب دکتر و مستقیم اتاق تزریقات.ملت همچین چپ چپ و با تعجب نگاهمون میکردن که این نره غولا واسه چی باهم اینجوری رفتن اون تو.

خیلی جالب بود سرنگاشو با خودش نیاورده بود.انگار از دیدن اونها هم میترسید.رفتم واسش سرنگ گرفتم از داروخونه.

اولش مسئول تزریقات یه آمپول واسه تست زد که ببینه حساسیت میده یا نه.اونم چه آمپول زدنی.یکیمون اون دستشو که تست میشد و گرفت منم این یکی دستشو.سرنگ و که کرد تو دستش دیدم داره دست من و با تمام قدرت فشار میده.مثل این بچه ها که بهونه میگیرن پاهاشو میکوبید رو زمین.نگاش کردم دیدم عرق کل صورتشو گرفته.دستاش مثل یخ شده بود.بیچاره فشارش افتاد.مونده بودم بخندم یا ناراحتش باشم.جالب بود خودشم بعدش میخندید.

بعده یه ربع رفت پیش دکتر که ببینه نتیجه تستش چجوریه.دکترم که دیده بود این میترسه اینجوری، مسئول تزریقات و صدا کرد که فلانی به این آمپول نزنی شر میشه واسمون.میترسه شک ترس میگیرتش نمیدونم چی چی میشه.

از این ور این دست بردار نشد که الا و بلا باید بزنی.من دندونم درد میکنه شب نمیزاره بخوابم.مرگ یک بار شیونم یک بار.پرستار بالاخره راضی شد و گفت قبلش باید یه ساندیسی چیزی بخوری.من و فرستادن دنبال ساندیس.

دست کردم تو جیبم دیدم 1 قرون نیست ته جیبم.رفتم دم عابر بانک صادرات هیچکدوم از کارتامو قبول نکرد.کلی دویدم تا از عابربانک ملی پول گرفتم.8 تا ساندیس گرفتم واسه خودمونو اون آقای تزریقات چی.

3 تاشو دادیم محمد خورد.یه دونه دادم به پرستار گفت من نمیخوام.گفتم آقا کار سختی در پیش داری،بخور...

خلاصه پهلوان عزمشو جزم کرد و رفت رو تخت و (خانومای مجلس ببخشن سایتون سنگینه روم به دیوار) کشید پایین و گفت بچه ها بپرین بالا.مرد جوان دستاشو گرفت.اون یکی دوستمون پاهاشو، منم خودمو ولو کردم رو پشتش که یهو نپره.به قول خودش دست پا میزنه اینجور مواقع.

یه وضعیتی بود.همش باهاش حرف میزدیم که که حواسشو پرت کنیم.اینقدر خندیدیم که شکمم درد گرفت.به قول خودش انگار میخوایم گوسفند قربانی کنیم دست و پاشو گرفتیم.

سرتونو درد نیارم اینم ماجرای آمپول زدن این رفیق ما بود.

فراری نوشت 1 : به مرد جوان گفتم بالاخره...

فراری نوشت 2 : از 2 تا کار مهمی که داشتم یکیش امشب حل شد خدارو شکر.فقط یکیش مونده دعا کنید اینم حل بشه.

فراری نوشت 3 : راستی یاهو مسنجر هم که وصل نمیشد درست شده...

.: قالب وبلاگ توسط FARARI چیز شد. البته دست بلاگ اسکین درد نکنه :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. ولی شما جدی نگیرین.اگه ایرانی جماعت این چیزارو رعایت میکرد که وضعمون این نبود...